www.ghalbe-darya.persianblog.ir
انتظارها به پایان رسید
وبلاگ جدید بنده در پرشین بلاگ
محصولی از مهرسا و یاران
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 4:31 PM توسط مهرسا
|

www.ghalbe-darya.persianblog.ir
انتظارها به پایان رسید
وبلاگ جدید بنده در پرشین بلاگ
محصولی از مهرسا و یاران
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 4:31 PM توسط مهرسا
|

سلام
چقد من دارم تند تند آپ می کنم.....خوشم اومد....خیلی فعال شدم
نارااااااااااحتم....خیلی....خیلی...خیلی

می خواستم عکس پرند خانوم، تپل خان، جیگر خاله رو بذارم ولی جدیدا" مشکل روانی بلاگفا خیلی حاد شده و اصلا" هیچ فایلی رو قبول نمی کنه..........بنابراین فعلا" برای تغییر حال و هوا این جینگیل خان رو ببینید
انشالله به زودی کوچ می کنم پرشین بلاگ یا بلاگ اسکای
۱/۶/۱۳۸۸
دوباره سلام علیکم
ماه رمضونتون مبارک......روز پزشک هم مبارک![]()
شرمنده....حوصله پست جدید گذاشتن نداشتم
فقط میخوام بگم که در حال تهیه و تدوین یک وبلاگ بسیااااااااااار باهال( الکی اشکال نگیرین...با همین ه می نویسنش) در پرشین بلاگ هستم....انشالله به زودی آماده بهره برداری میشه![]()
فقط اگر احتمالا" کسی می دونه چطور می شه همه مطالب وبلاگو انتقال داد، لطف کنه و یکمی به من گناهی، کوچولو
کمک کنه.
دوستون دارم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:59 PM توسط مهرسا
|

سلام
خوبین؟ خوشین؟
ایشالله که باشین
این دو، سه روز آخر هفته رو خیلی خوش گذروندم..
4 شنبه بعد از ظهر، لیلا جون، سارا جون و کامی عزیز اومدن اینجا...ایندفه دوریشون خیلی طولانی شده بود....( لیلا و سارا، دختر خاله های عزیزم هستن
)
صبح 5 شنبه، طبق عادت معهود خانوما، تصمیم گرفتیم بریم بازار و گشت و گذار....
طی همین بازار گردی، زَ زَ جون دیدم...خیلی خوشحال شدم![]()
از قسمت بازارش می گذرم دیگه...آخه این تیکه اصلا" هیجانی واسه من نداره
...فقط مثه مشنگا دنبالشون راه افتاده بودم...هر از گاهی یه نظری از من می پرسیدن، می گفتم : اِ آره خیلی خوشگله....یا....وای چقد خوش رنگه.....
بعد از ظهر، به اتفاق خاله و شوهر خاله عزیز، رفتیم یه جای خیلی خیلی خیلی خوشگل....یه روستای فسقلی و خنک.....
من واقعا" متوجه وخامت اوضاع حافظه کوتاه مدتم شدم....قبل اینکه راه بیافتیم همه چی رو چک کرده بودم، نمی دونم چرا این آنتی هیستامین رو یادم رفت.....اونجا هم که پر از زنبور و پشه.....
واسه همین صاحبخونه(که یکی از فامیلای زن عموم بود) بهمون چند تا پشه بند خوشگل داد....ولی چون تعدادمون زیاد بود، هر 2 نفر زیر یه پشه بند خوابیدیم....من و لیلا با هم بودیم......قبل از خواب تهدیدم کرد که اگه زیاد وول بخورم، منو از زیر پشه بند میندازه بیرون
ولی صبح دیدم که انقد تکون خوردم، یکی از نخهای پشه بند پاره شده
....
مثلا" می خواستم آفتاب نزده بیدار شم....ولی هوای خنک ییلاق و پتوی گرم خیلی می چسبه
بعد از یه صبحونه حسابیِ ییلاقی، رفتیم سد سلیمان تنگه....می خواستیم بریم روی تاج سد__این تنها سدیه که اجازه میدن مردم برن روی تاجش__ولی نشد...یعنی بزرگا گفتن.... بریم...دیر میشه...خطرناکه ... و از این دلایل خوب و دوست داشتنی![]()
با همه ی جهد و دقتی که بنده به خرج دادم که مورد اصابت نیش قرار نگیرم، یه پشه گنده....این هوا نیشم زد...ولی یک فرشته نجات بهم آنتی هیستامین داد.....
بعدش هم مثه معتادا رفتم خوابیدم
....فقط یه هیدروکسی زین 10 خوردم، نمی دونم چرا انقد خواب آلود شدم....چشم شما روز بد نبینه...با صدای دف مهردخت جون پریدم و تقریبا" سرم خورد به سقف...
بعد از ظهر همه برگشتن...ولی من و مامان و آذر جون (زن عمو) یکمی بیشتر موندیم....آخی بابام مجبور شد زودتر برگرده چون کار داشت....ولی حیف شد تیکه آخرشو از دست داد
فکرشو نمی کردم 23 مرداد یه جایی بشه از سرما لرزید....هوا فوق العاده بود...مه گرفته و خنک....روی بالکن خونه پر از مه بود...مه از پنجره ها می ریخت تو خونه ( فکر نکنم می ریخت فعل مناسبی باشه، در واقع باید بگم میومد...ولی واقعا" می ریخت چون به طرف کف اتاق سرازیر می شد)
چند ساعت پیش هم، محمد جان ( پسر عمو) لطف کرد و من و مامان رسوند![]()
اینجا هم بارون میاد ولی هواش خوب نیست
تابستون خوش بگذره....
می شه لطفا" یکی یه سایت آپلود عکس بهم معرفی کنه؟؟؟
این بلاگفای بلاگرفته هر سایتی رو قبول نمی کنه.
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:44 PM توسط مهرسا
|

امروز خیلی خوش گذشت....
زَزَ جون و سَمی جون اومده بودن خونه م....کللللللی خوش گذروندیم و خندیدیم و حرفیدیم....دلم واسشون قد فندق شده بود....می خواستم همه باشن( یعنی گلی و الی و فافا و فَ فَ) ولی قسمت نشد![]()
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:11 AM توسط مهرسا
|


عید میلاد مهدی موعود مبارک.....همه ی آدما منتظرن که یکی بیاد...یکی که بتونه بنیاد ظلم رو برکنه...انتظار معمولا" خیلی سخته...ولی این انتظار شیرینه...چون امید رهایی و آزادی توش نهفته...
اللهم عجل لولیک الفرج
واااااای یه خبر خیلی خیلی خوب....
البته یکمی قدیمی شده![]()
رتبه ی یک کنکور ریاضی از مازندرانه....یعنی از بهشهر....ولی در واقع از ساری![]()
خب زیاد فکر نکنین این مهم نیس(فکر که می کنم می بینم یکم مهمه)
مهم مهمتر اینه که طبق گزارشات رسیده از برخی منابع نیمه موثق، این فرد باهوش و ساعی و خرخون پسر یکی از اساتید منه.....آخی خیلی این استادمو دوست داشتم، البته قبل از اینکه تو کلاس وقتی داشت قسمت مبارزه با علفای هرز رو تدریس می کرد به من بگه عل...هر...
من بیچاره... البته شوخی بود....اصلا" جدی نگفت...
به هر حال خیلللللللللللللللی خوشحال شدم ....
یک پز دیگه هم مونده....مدال نقره المپیاد جهانی شیمی رو یکی دیگه از هم استانی های عزیز بابلی کسب کرده....
اگه دوس دارین بازم بگم....رتبه ی نه کنکور تجربی هم از
نور بوده
آفرین....ماشالله...اسپند دود کنین یه وقت چشم نخوریم.
پی نوشت: خیلی ممنون از سَمی جون برای اطلاعات...همون منبعی که عرض کردم....
پی پی نوشت: سَمی جون من ارادت ویژه دارم خدمت شما....نیمه موثق چیه، اصلا" کل اخبار دنیا وثوقشونو از شما می گیرن![]()
دوستون دارم![]()
![]()
وثاقت خبر من کاملا" تایید شد. همین الآن از سایت دانشگاه، تبریکات صمیمانه ی دانشگاه به استاد عزیز رو دیدم.![]()
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:43 PM توسط مهرسا
|

واااای که چقد دلم برای همه تنگ شده بود.
بی اینترنتی رنج و عذاب بدیه، مخصوصا" واسه معتاد. یه وقت فک نکنین من این مدت تو جنگلای آمازون و بین قبیله ی آدم خوارها بودم.....نه خیر در یک کشور مترقی به سر می بردم......ولی از اونجایی که اومدن توی نت هزینه بر(اونم چه هزینه ای) بود، بنده کلا" بی خیالش شدم.....قدر ایران رو نمی دونیم، همه چی خوب و ارزون....
من بیچاره دیشب(یا به عبارتی امروز صبح) کلی وقت صرف کردم یه خیلی عکسای خوشگل آپلود کردم....ولی بلاگفای بلاگرفته Error داد و من که شدیدا" کفری شده بودم خیلی جلوی خودمو گرفتم که سرمو نکوبم به دیوار یا کامپیوتر رو از پنجره پرت نکنم بیرون....
کوله ی خاطرات (نمی دونم عبارت دقیقش همینه یا یه چیزی تو مایه های ساک خاطرات؟؟؟)
جای همه خالی، بعد امتحانای وحشتناک دار و جان فرسایی که گذروندم این مسافرت کلی حال و هوامو عوض کرد.
چندتا عکس از مسکو و پتربورگ گذاشتم که انشالله عزیزان به عنوان سوغاتی قبول کنن....
مسکو شهر بزرگ و زیباییه...۷ تا برج داره، معروف به ۷ خواهر که خیلی زیبان....اینجا تپه ی گنجشکه که بام مسکو و بلندترین نقطه ی شهر.....درست پشت سرم دانشگاه دولتی مسکو، MGU ام گ او، هست که البته توی عکس دیده نمی شه....ساختمون دانشگاه یکی از همون ۷ خواهره....نمی تونستیم از دانشگاه بازدید کنیم ولی عکساشو که تو اینترنت دیدم، خیلی باحال بود

این آسیاست...یه دوست خوب...تو مسکو دانشجوی هنره

بنده در کاخ کرملین....نه خواهش می کنم تشویق نفرمائید....می دونم این عکس خیلی گویاست و همه ی زوایا و خفایای کرملین رو در یک نگاه نشون میده.

اینم یه عکس دیگه از کرملین.....![]()

کلیسای واسیلی که دیگه معرف حضور همه هست...قبل اینکه من این عکسو بگیرم داشت بارون میومد...یهو آفتابی شد.

اینا هم صنایع دستی روسیه هست...یا همون ماتروشکا

یکی از کسانی که تو مسکو راهنمامون بود اسمش "م" بود.(مثه اسم م.ف
) تصادف عجیبی بود.....اینم عکسش.....البته اینجا شبیه دراکولا شده ولی بنده خدا قیافش خوب بود...

پشت سرش هم مجسمه پوشکین و همسرش ناتالیاست.
ایشون هم آوا جون(به قول روسا آوا چیکا) هستن....فندق گروه
.....ایشون با همین یه وجب قد زبونی داشتن که بیا و ببین...

پتربورگ هم شهر خوبی بود....ولی من مسکو رو ترجیح میدم....می گن پتربورگ ونیز ثانیه....خوب چون من زیاد این شهر رو دوس نداشتم عکسی هم ازش نذاشتم ولی از پارک پترهوف که نزدیک پتربورگه عکس گذاشتم....

پتر می خواسته پارکی بسازه که از ورسای خوشگلتر باشه...من که می گم موفق شده....

توی این پارک خوشگل موجودات اهریمنی به نام پشه موجود بودن....یکی از اینا هم لطف فرمودن لپ بنده رو ماچ کردن
....منم که حساس صورتم شبیه کیک اسفنجی پف کرد....خدا رو شکر هیدروکسی زین همرامون بود و من از مرگ حتمی!!! نجات پیدا کردم.
متاسفانه من تو این یه هفته خواب درست حسابی نداشتم....چون تا ساعت ۳۰/۱۲ شب هوا روشنه و اصلا" حس خواب به آدم دست نمی ده
امیدوارم شما هم یه روز تابستونی با دمای ۹ درجه رو تجربه کنید....خیلی باحاله وقتی می دونی مردم دنیا دارن از گرما آبپز میشن خودت از سرما بلرزی![]()
خیلی دوستون دارم![]()
![]()
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:55 AM توسط مهرسا
|

سلام
امتحانا با همه ی خوب و بدیاش تمومِ تموم شد...آخی یه نفس راحت...
شنبه رفته بودم دانشگاه...به جهت دریافت نمره و کل کل کردن با اساتید گرااااام.
یکمی این در و اون در زدیم ولی فرجی حاصل نشد....می خواستیم برگردیم خونه و منتظر سرویس بودیم....سَمی و زَزَ رفتن با استاد آمار صحبت کنن...
یهو دیدیم که سروکله ی سرویس پیدا شد....منم که دهقان فداکار
به اِلی و گلی گفتم شماها برین من میمونم...آخه کیفاشونو گذاشته بودن پیش ما...
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:30 AM توسط مهرسا
|

یه شب خوب خدا....می گن امشب درهای آسمون بازه و خدا به همه ی نداهایی که از زمینی ها می رسه جواب میده.....می گن امشب شب برآورده شدن آرزوی همه ی آدماست...
من کلی آرزو دارم....خیلی چیزا از خدا می خوام(خدایا ببخش منو، که انقد پررو اَم)
ولی امشب فقط یه آرزوی خیلی خیلی مهم دارم....اونم موفقیت همه ی بچه هاییه که فردا کنکور دارن.....مخصوصا" آیدای عزیز دلم![]()
خدایا آرامش رو بهشون هدیه کن و کمکشون کن موفق باشن.
انشالله فردا روز خوبی واسه همه ی کنکوریا باشه...
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:3 AM توسط مهرسا
|

سلام
وای خدا رو شکر امروز 2 تا امتحان وحشتناک رو دادم و فقط یه امتحان دیگه مونده.
چونکه دختر خوبی بودم و امروز 2تا (دقت کنید 2تاااااااا) امتحان دادم، تاریخ اسلام خوندن بد دردیه....تاریخ به اندازه ی کافی با اون همه اسم و سال وحشتناکه حالا اگه از این نوعش باشه که دیگه بدتر...من هنوز فرق بین قینقاع و قیقعه رو نفهمیدم
.....بنابراین تصمیم گرفتم به خودم استراحت بدم و یه امروز رو بی خیال درس بشم.
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:36 PM توسط مهرسا
|

اول ببخشید که این پست خیلی کوتاهه....چون فردا ۲ تا امتحان سخت دارم. ایشالله بعد امتحانا مفصلا" این حوادث رو شرح میدم.
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:9 AM توسط مهرسا
|

اوضاع زمونه یه جوری شده که خوشحالی های عمیق خیلی کم واسه آدم پیش میاد
ولی الآن که دارم این پستو می نویسم از شادی در پوست خود نمی گنجم و فک کنم یکمی زیادی هیجان دارم.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 8:6 PM توسط مهرسا
|


روز مادر رو به همه ی مادرهای مهربون و صبور دنیا ، مخصوصا" مامان گل خودم، تبریک می گم.
مادر والاترین شاعر،چیره دست ترین نقاش، تردست ترین آهنگساز و ماهرترین پیكرتراش است.
اوشو
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:48 PM توسط مهرسا
|

شب ماندنی شد
در ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ماهتابی نشکفت
گفتم به ستاره خانه ی صبح کجاست؟
افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
شب ماندنی شد به صد حیله و تزویر
آنان که خود را به شب می سپرند کر و کور و لالند(صُمٌ، بُکمٌ، عمیٌ فهم لایرجعون) بیدار کردن آنان که خود را به خواب زده اند سخت است، سخت و جانفرسا...
تو ای بیدار در این زمانه ی تاریکی شاید بتوانند بال پروازت را بسوزانند ولی نمی توانند پای افکارت را فلج کنند.
ای دوست بیا در این شب نادانی ها، من و تو شمعی روشنگر باشیم
باشد که سپیده ی صبح دیگری را در کنار هم جشن بگیریم....
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:34 PM توسط مهرسا
|

اومدم که برای 3،2 هفته دوری با همه ی شما عزیزای دلم خداحافظی کنم
راستش اینه که فشار امتحانا زیاده و باید بیشتر روشون تمرکز کنم.
آخه خر من واسه کره ی بی دم زائیدن خیلی مستعده![]()
امشب با مامان رفته بودم بیرون...گاهی از این گشتای مخصوص مامان و مهرسا داریم...
من بدون هیچ گونه قصد و نیتی شال سبز(اونم یه سبز خیلی خیلی کمرنگ) گذاشتم...ولی به این نتیجه رسیدم که دیگه هرگز تو زندگیم نباید همچین کار مزخرفی رو تکرار کنم....یه بنده خدایی که احتمالا" از دست روانپزشکش فرار کرده بود تو گوشم چنان فریادی زد که هنوز نمی تونم صداها رو درست بشنوم
از من به شما نصیحت تو این روزای مونده به انتخابات اصلا" بیرون نرید....اگر هم ضروریه که برین یه پدری، برادری، شوهری، نامزدی و ... همراه خودتون ببرید....و اگه احتمالا" این مورد هم نشد لطف بفرمائید و از هیچ رنگ خاصی استفاده نکنید...حالا چونکه بالاخره لباستون باید یه رنگی داشته باشه و بیرنگ نمی شه، من توصیه می کنم سیاهو انتخاب کنید.
جوونای بیچاره هییییییییییییچ جایی برای تخلیه انرژی ندارن مجبورن مثه اوباش خیابونا رو بند بیارن...حالا اگه واقعا" یه کاندیدا براشون مهم بود آدم دلش نمی سوخت...اصلا" معلوم نیست چی می خوان، فقط جیغ و ویغ می کنن.
خداحافظی چقد سخته
خیلی دوستون دارم![]()
![]()
بای بای
م.ف![]()
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:2 AM توسط مهرسا
|

نمی دونم چرا آپ می کنم وقتی واقعا" هیچ اتفاق قابل عرضی وجود نداره...تمام هیجان زندگیم تو روزی که گذشت شستن ماشین بود و البته کمی سر به سر مهردخت گذاشتن
...آب بازی تو هوای گرم خیلی حال می ده...
وای یه هیجان اساسی
رو یادم رفت
اینکه فهمیدم یکی از دوستان اینترنتی که دست بر قضا هم رشته ی بنده هم هست، قراره ترم تابستون رو تو دانشگاه ما بگذرونه. این خبر خیلیییییییییییییییییی باعث خوشحالی من شد![]()
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه...
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد
جام می و خون دل هر یک بکسی دادند
در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:53 AM توسط مهرسا
|

یه کاری کردم که بعدش پشیمون شدم....جواب اس ام اس یکی رو خیلی تند و کوبنده دادم و الآن مطمئنم که برام عواقب داره، آخه طرف شدیدا" طرفدار دولت مهرورزه....خیلی طول کشید تا بتونم بخوابم . تا صبح هم داشتم خواب تعلیق شدن و دستگیری و فرار و این مزخرفاتو می دیدم...
بدترین بخش مناظره اونی بود که عکس خانم دکتر رهنورد رو طرف دوربین گرفت و اراجیف بافت...من افتخار شاگردی دکتر رهنورد رو نداشتم ولی سارا (دختر خاله) وقتی ایشون رئیس دانشگاه الزهرا بود ، اونجا درس می خوند....خیلی از روشن فکری و شخصیت فوق العاده خانم دکتر تعریف میکرد.....
متاسفم آدمهای به این ارزشمندی که مایه ی افتخار کشور ما هستن به این راحتی توسط این آدم کوچولو
بی حرمت می شن....
دارم از شدت ناراحتی منفجر می شم...هیچ کدوم از شکلکای مسخره ی بلاگفا هم نمی تونن اوضاعمو توضیح بدن...

ایشون دوست جون جونی ملت اسرائیل هستن
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:6 PM توسط مهرسا
|

سلام به روی ماهتون
این روزا سوژه واسه نوشتن کم شده...آخه همش نشستم تو خونه و دارم عملیات مقدس درس خوندن یا به قولی خرخونی رو اجرا می کنم...تنها اتفاق قابل عرضی که برام رخ داده خوندن کتاب ((مسیح فرزند انسان)) اثر نویسنده ی محبوبم جبران خلیل جبران هست.
خاطرات افراد مختلف از عیسی ناصری به قلم جبران....پیشنهاد می کنم بخونین...فوق العاده هست
یه قسمت از متن کتابه که واسم خیلی تاثیرگزار بوده:
تو، ای هوشیار! به یاد آر و فراموش مکن که، من مرده ای بیش نبودم. زنی بودم که خویشتن را طلاق داده بود. به دور از این خویشتن پیدای خویش می زیستم.
اما آنگاه که سپیده دم دیدگانش به چشمانم نظر افکند، همه ی ستارگان شام تارم گم شدند و میریام شدم. میریام، همین و بس! زنی که سرزمین شناخته ی خویش را گم کرد و خود را در سرزمینهای تازه یافت....
هیچ مردی همچون او راه نمی رفت.
آیا نسیمی آسمانی در بوستان من زاده شد و به شرق دامن کشید، یا تندبادی بود که فرا آمد تا همه چیز را زیر و رو کند و به جای اصلی خویش بازگرداند؟!
نمی دانم هرچه بود آن روز غروب، دیدگانش حیوان سرکش وجودم را سر برید و من یک زن شدم، میریام شدم. مریم مجدلیه.
نوشته های جبران یه حس غریبی تو آدم به وجود میاره...هم شوق هم غم...فکر می کنم در مدتی که نوشته هاشو می خونم روحم انقدر وسیع می شه که می تونه عشق همه ی بشریتو در خودش جا بده...می تونم همه ی آدما رو دوست داشته باشم...اصلا" احساس می کنم دارم از چشم لطف و محبت به همه ی دنیا نگاه می کنم.
.jpg)
خوشا به حال مهرپیشگان، که مهر و محبت موجب تسلای آنان خواهد شد.
خوشا به حال رحم کنندگان، که بهره ی خودشان نیز رحمت خواهد شد.خوشا به حال صاحبان روح های استوار
انجیل متا
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:47 AM توسط مهرسا
|

رفتم دانشگاه...با جناب آقای دکترررررررر خالقی کلاس داشتم...نمی دونم چرا تو کلاسش انقد احساس بدی دارم...هر بار که ساعتو نگاه می کنم و می بینم فقط چند دقیقه ی ناقابل گذشته احساس می کنم دود داره از سرم میاد بیرون
الآن اصلا" امیدی به پاس کردن این ۳ واحد لعنتی ندارم...برام شده کابوس...میانترمو هم که گل کاشتم
انقد نگهمون داشت تو کلاس که ساعت شد ۳:۴۰ و سرویس از دست رفت
...کاش پول تاکسی رو ازش می گرفتم...
بعدشم با فَ فَ و فافا کلی پیاده روی کردیم واسه یه تیکه پارچه سبز ناقابل...ستادهای انتخاباتی بیشتر شبیه سالن مده...واقعا" ناراحت شدم...یه سری آدم بیکار به جای اینکه تو خیابون ول بگردن، میان میشینن تو ستاد...یه چایی و قلیون هم اونجا باشه، می شه عینهو قهوه خونه قنبر...
ببخشید خیلی قر زدم...چه می شه کرد آدم که پیر می شه می خواد به زمین و زمون گیر بده
خالی از دلهره های دم به دم...می گذریم از همه اون صد و هزار
روزای خاکستری تموم میشن...می رسیم به فصل سرسبز بهار
اگه روز و روزگار گاهی بده...اگه حتی آسمونه شب زده
نباید از یاد فرداهات بره...لحظه هاتو بی ثمر از دست نده
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 7:15 PM توسط مهرسا
|


اولین باری که رشت رو دیدم، خیلی بهش علاقه مند شدم...عید ۷۷ بود. با مامان و بابا رفته بودیم تعطیلات...یه شهر خوشگل و سبز...هواش روح آدمو تازه می کرد...خنک و مرطوب...کاملا" بهاری...
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:11 AM توسط مهرسا
|

باور کنید که پاسخ آئینه سنگ نیست.
سوگند می خورم به مرام پرندگان، در عرف ما،
سزای پریدن تفنگ نیست.
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما،
وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست.
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را،
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست.
تنها یکی به قله تاریخ می رسد،
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست.
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:32 PM توسط مهرسا
|

نمی دونم چرا ما دخترا برای جمع و جور کردن وسایل و بیرون رفتن از کلاس اینهمه وقت لازم داریم
....از این به بعد سعی می کنم بهتر بشم...امروز بابت همین قضیه بدجور ضد حال خوردم...چون نتونستم م.ف جونو ببینم. تا من به خودم بجنبم رفته بود...احتمالا" ۲،۳ هفته ای نمی بینمش
خیلی از مدیریت وبلاگ بروبچس همکلاسی خسته شدم...اصلا" با هم تفاهم نداریم...بهتره بگم با هم جنگ و دعوا داریم...خیلی خنده داره کلاس ما دقیقا" به دو جبهه تقسیم می شه...دخترا و پسرا...
جبهه ی بدجنس
(یعنی پسرا) از هر موقعیتی برای جنگ راه انداختن استفاده می کنن...حتی توی وبلاگ...با اسم مستعار میان واسه اون مطالبی که دخترا گذاشتن نظرای چرت و پرت می ذارن، دخترا هم که مسلما" بیکار نمی مونن![]()
...من خیلی سعی کردم این دعواها رو از بین ببرم ولی نمی شه...فک کنم الآن تمام بچه های وبلاگ نویس دانشگاه می دونن که ماها چقد با هم صمیمی و مهربونیم
...دیگه حوصله ی اون وبلاگو ندارم...الآن ۵ روزه که اصلا" نرفتم ببینم اونجا چه خبره...احتمالا" وقتی برم با صحنه ی جنگ مواجه می شم....کلی کشته....دستها و پاهای کنده شده...به انضمام عبارات سرشار از صمیمیت و مهرورزی...
پسرا همشون بسیجی هستن و طرفدار دولت فعلی...معلومه دیگه اینهمه مهرورزی رو از کجا یاد گرفتن.
فکر می کنم با این حرفایی که می زنم، تا چند وقت دیگه تعلیق بشم...آخه دیروز هم تو ساختمون علوم پایه، جلوی چشم اون همه آدم واسه یه سری از بچه ها معرکه گرفته بودم...کلی انتقاد از دولت فعلی...که دانشجو تو این دولت چیه جز یه موجود اضافی که اگه با دولت باشه تحملش می کنن و اگه زبونم لال بتونه فکر کنه و انتقاد کنه یا زندانی می شه یا تعلیق.......
چقد چرت و پرت گفتم....
...
ببخشید...
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:36 PM توسط مهرسا
|

من اصولا" نمی تونم احساس واقعیمو بنویسم، بنابراین همین الآن از همه عذرخواهی میکنم. چون ممکنه بعدِ خوندن به این نتیجه برسین که وقتتونو واسه چرندیات یه دیوونه هدر دادین.
این ترم پر از اتفاقات جور واجور بود برام
ولی یه اتفاقه که خیلی مهم تر و پررنگ تر از بقیه هست.
این ترم زبان عمومی گرفتم. من عاشق زبان انگلیسی هستم...
محض خودشیرینی و کلاس گزاری عرض کنم که رتبه ی کنکور زبانم 836 بوده...از اول مطمئن بودم که این کلاس می تونه برام خیلی جذاب باشه و الآنم اصلا" دوس ندارم باور کنم که کلاس تموم شده و از شنبه، دیگه نه کلاس زبانی در کاره و نه ساختمون ششصدی
...
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 2:51 AM توسط مهرسا
|

خوبین؟ چه خبر؟
وااااااااای خیلی دلم می خواست تو مراسم دوم خرداد شرکت کنم، ولی امتحان میان ترم دارم. آخه من نمی فهمم وقتی ۲۰ روز دیگه امتحان ترمه الآن باید میانترم برگزار بشه. استادای ما در همه ی زمینه ها عقب افتاده تشریف دارن
نمممممممممممی خواااااااام![]()
![]()
خوش به حال اونایی که می رن![]()
ایشالله کاملا" بهره مند شین. جای من رو هم خالی کنید.
هوررررررررررررا....کف.......سوووووووووووت و بقیه تنقلات فراموش نشه لطفا"
ضمنا" واسه من هم دعا کنید![]()
امتحانمو خوب بدم.
هموطن برخیز و عزم کار کن
دوم خرداد را تکرار کن
سیدی دیگر به میدان آمده
موسم تغییر ایران آمده
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:45 AM توسط مهرسا
|


دیروز با بچه ها رفته بودیم نمایشگاه کتاب. من که نتونستم چیزایی رو که می خواستم پیدا کنم![]()
خیلللللللللللی خسته شدم. آخه بیشتر کتابایی که می خواستیم تو انتشارات دانشگاهی بود، انتشارات دانشگاهی هم طبقه ی بالای مصلی بود. کلللللللللللی پله رو مجبور شدیم ۳،۲ بار بالا و پایین بریم. متاسفانه خیلی از غرفه های شبستان رو اصلا" نتونستم ببینم.
زیاد از نمایشگاه امسال خوشم نیومد. خیلی بی نظم و شلوغ بود![]()
یکی از بچه های دانشگاه توی شبستان غرفه داشت
خیلی خوشحال شدیم که دیدیمش. ازش کتاب خریدم. بنده خدا کلی هم بهم تخفیف داد.
ولی در کنار دوستان خوش گذشت، زینب جون(خواهر زهرا) هم بهمون افتخار داد و باهامون اومد. خیلی دوست داشتنیه![]()
دوستون دارم![]()
![]()
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3:14 PM توسط مهرسا
|

لطفا" برام دعا کنید![]()
خیلللللللللی حیثیتیه![]()
دوستون دارم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:1 AM توسط مهرسا
|

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دکتر محمد اسماعیل اکبری، رئیس مرکز تحقیقات سرطان گفته: برای پیروزی مهندس موسوی یک روز روزه نذر کنیم.
اگه با روزه نذر کردن مهندس موسوی رئیس جمهور بشن، من یکی حاضرم یه ماه روزه نذر کنم.
ولی فکر کنم بهتره مردم رو به فعالیت دعوت کنند نه به نذر کردن.
خدا کنه ایشون رئیس جمهور بشن. ![]()
![]()
![]()
این روزا اوضاع دانشگاه قمر در عقربه.
بچه های بسیج در هر فرصتی که به دست میارن، انجمن اسلامی ها رو مورد حمله(فیزیکی و روحی) قرار می دن. بیچاره ها حق دارن، مسلما" آدم خیلی کفری می شه که هیچکی پیدا نشه باهاش هم نظر باشه.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی بیچاره ها جلسه برگزار کرده بودن، فقط همون اعضای مرکزی توی جلسه حاضر شدن.
این بنده خداها مجبور شدن برای جلب نظر بچه ها به یه سری اقدامات محیر العقول دست بزنن.
مثلا" از حاضرین در جلسه با ساندویچ و شیرینی و ....پسته و زعفران و....و سکه بهار آزادی و مهمتر از همه سیب زمینی پذیرایی کردن.
۳۴ روز دیگه تا انتخابات مونده، تمنا می کنم حتما" انتخاب کنید و درست انتخاب کنید.
نگذارید هرگز چیزی بر شما تحمیل بشه.
بیایید همه با هم سرنوشتمون رو دوباره اون جوری که دلمون می خواد بنویسیم![]()
![]()
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:36 AM توسط مهرسا
|

اینم لینکش
من الآن توی پلوتو ۰۷۴/۰
سالمه که معادل۱۰۶۰ روز پلوتوییه. وااااااای چه کوچولو هستم
ولی توی عطارد ۷۷ سالمه.![]()
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:2 AM توسط مهرسا
|

عکسا رو توی ادامه مطلب گذاشتم.
حتما" ببنید.
پشیمون نمی شید.
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:18 AM توسط مهرسا
|

| Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com |